کار من شبانه روز گریه کردن است
روی مثال ماه تو بست به دلم الفتت
قفل دلم زیک نظر بر رخ ماه کردن است
فکر شبانه روز من رسیدن به تو است
فکر به جز وصال تو عمر تباه کردن من است
خط خطی های من هدیه ای به پیش پای تو است
شعر بدون مدح تو صفحه سیاه کردن است
|
از چه دلم به حسرت مهر نگاه کردن است
کار من شبانه روز گریه کردن است روی مثال ماه تو بست به دلم الفتت قفل دلم زیک نظر بر رخ ماه کردن است فکر شبانه روز من رسیدن به تو است فکر به جز وصال تو عمر تباه کردن من است خط خطی های من هدیه ای به پیش پای تو است شعر بدون مدح تو صفحه سیاه کردن است + نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/02/22 و ساعت
17:16 |
از شمع می گویم که می سوزد در فراق پروانه
حال که پروانه را دارد باز می سوزد کس نمی داند دلیل این سوختن چیست یا آن سوختن چیست کاش شمع نمی سوخت و نمی ساخت کاش شمع و پروانه همیشه بودند کاش پروانه نیز بی شمع می سوخت
+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/02/22 و ساعت
17:10 |
هر کس ترا دیده حال من راندیده
من تو رادیدم و به این حال افتادم گر کسی حال من را بیند دیگر تو را نمی بیند + نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/02/22 و ساعت
17:6 |
می دانی چگونه ام : سردم
چگونه ؟ سرد مثل مرده بر روی زمین چگونه ؟ مثل گلی زیبا و پژمرده چگونه ؟ غمگینم چگونه ؟ مثل یک شمع بی نور و خاموشم چگونه ؟ مثل قناری عاشق چگونه ؟ مثل مرغ پرکنده نپرس چگونه : ویرانه ام و مثل یک فراری عاشق
+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/02/22 و ساعت
17:4 |
هر چه گذشت گذشت عمرم نیز گذشت در طول عمر گذشته ها را مرور می کردم در گذشته بودم از رویا بیرون نمی آمدم اما آن شب بارانی همان شب بود که باران گذشته هایم را رفت به خود آمدم دیدم خالی ام دیدم کسی نیست حتی عروسکم نیز گریه می کرد به حال من و عمر که گذشت حال نمی توانم بگویم که هرچه گذشت گذشت
+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/01/04 و ساعت
13:31 |
کودک بودم به دورانش من بودم و عروسکی گذشت عروسک قد کشید دگر با من نیست نمی دانم چرا همیشه با من بود جز به امروز هنوز کودکم چون به دورانش من بودم و عروسکی
+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/01/04 و ساعت
13:25 |
گفتم از گذشت لحظه ها گفت از باقی مانده اش گفتم از تو گفت از روزی بی من گفتم چشمهایت دریاست گفت چشم بردار ساحل ندارد گفتم دلت چه لبریز شبنم است گفت دل به دلم هیچ قایقی نیست گفتم تو خورشیدی گفت کجاست نشانم ده گفتم دستهایت به لطافت شقایق است گفت این شقایق دگر از آن تو نیست
+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/01/04 و ساعت
13:22 |
در خواب کسی را دیدم چه زیبا و سپید در رویا دل را اسیراو شده بودم دیوانه چو مجنون شده بودم به صبح مست اشک بودم که تو را دیدم چه نورانی تو نه تنها ایمانم را به رویایم زنده کردی بلکه از آنم شگفت انگیزتری و می دانم رویا آرزویست پر ز اندیشه
+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/01/04 و ساعت
13:16 |
چگونه بگویم با تو خواهم ماند بگویم که دوستت خواهم داشت تا مرگ نمی دانم چرا اما من از تو می سوزم همچو پروانه از شمع مهم این است شمع تو نیستی این منم که همچون ان می سوزم و آب خواهم شد یادش به خیر سال کودکی لب ساحل نوشتی دوستت دارم اما افسوس دریا نا مهربان بود آن را برد دروغ نیست دوستم داشتی تا او آمد وچقدر ساده تو را با خویش از برم برد و دگر به یادت نیست حرفهای لب دریا من هنوز منتظرم اگر روزی آمدی بر قلبم بنویس دوستت دارم تا با جسم خاکش کنم وکسی را به آن دست نباشد
+ نوشته شده توسط یاسر در جمعه 1385/01/04 و ساعت
13:12 |
بگذارید و بگذرید ببنید و دل نبندید
چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت + نوشته شده توسط یاسر در شنبه 1384/12/13 و ساعت
11:32 |
قاصدک هان چه خبر آوردی
انتظار خبری نیست ما را برم آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند.....
+ نوشته شده توسط یاسر در شنبه 1384/12/13 و ساعت
11:30 |
هرگز نمی خواستم با خط خطی کردن
برگهای قلبت آن را سیاه کنم . اما قلب من دگر جای نوشتن ندارد . سپید بودنش دروغ است بیا برایم بگو . از خاطراتم از نوشته هایت .... + نوشته شده توسط یاسر در شنبه 1384/12/13 و ساعت
11:16 |
|
|